العلامة المجلسي
131
حياة القلوب ( فارسي )
برگشت بر بأم كعبه نشست پس همهء قريش أو را سجده كردند پس به آن مرغ به حيرت مىنگريستند ناگاه نوري شد ميان آسمان وزمين ومشرق ومغرب را فرو گرفت ، چون بيدار شدم از كاهنهاى كه در بنى مخزوم بود پرسيدم ، گفت : اى عباس ! اگر خواب تو راست باشد مىبايد كه از پشت عبد اللّه پسرى بيرون آيد كه أهل مشرق ومغرب تابع أو گردند . عباس گفت كه : بعد از اين خواب پيوسته در فكر امر عبد اللّه بودم تا وقتي كه آمنه را به عقد خود درآورد وأو جميلترين زنان قريش بود ، وچون عبد اللّه به رحمت اللّه واصل شد وحضرت رسول از آمنه متولد شد ديدم نور از ميان دو ديدهء آن حضرت لامع بود وچون أو را در بر گرفتم بوى مشك از أو شنيدم ومانند نافهء مشك خوشبو گرديدم ، پس آمنه مرا خبر داد كه : چون مرا درد زائيدن گرفت وشديد شد صداهاى بسيار شنيدم از خانهاى كه در آن بودم كه به سخن آدميان شباهت نداشت ، وعلمي از سندس بهشت ديدم كه بر قصبى از ياقوت آويخته بودند كه ميان آسمان وزمين را پر كرده بود ، ونوري ديدم از سر آن حضرت ساطع شد كه آسمان را روشن كرد ، وقصرهاى شام را ديدم كه از بسيارى نور مانند شعلهء آتشى شده بودند ، ودر دور خود مرغان بسيار مانند اسفرود مىديدم كه بالها گشوده بودند بر دور من ، وشعيرهء اسديه را ديدم كه مىگذشت ومىگفت : اى آمنه ! چهها خواهند ديد كاهنان وبتها از فرزند تو ؟ ! ، وجوان بلندى را ديدم كه از همه كس بلندتر وسفيدتر ونيكوجامهتر بود گمان كردم كه أو عبد المطّلب است پس نزديك من آمد وفرزندم را گرفت وآب دهانش را در دهان أو ريخت وطشتى از طلا داشت كه با زمرّد مرصّع كرده بودند وشانهاى از طلا داشت ، پس شكم آن حضرت را شكافت ودلش را بيرون آورد وشكافت ونقطهء سياهى از ميان آن دل منوّر بيرون آورد وانداخت ، پس كيسهاى بيرون آورد از حرير سبز آن را گشود ودر ميان آن كيسه گياهى بود مانند زيرهء سفيد پس آن دل مقدس را از آن پر كرد وبه جاى خود گذاشت ودست بر شكم مباركش كشيد وبا آن حضرت سخن گفت وأو جواب گفت ومن سخن ايشان را نفهميدم مگر آنكه گفت : در أمان وحفظ وحمايت خدا باش بتحقيق كه پر كردم دلت را از ايمان وعلم وحلم